بقال فضول (ص 26)، جشن رنگ (ص 27)

بقال فضول (ص 26)، جشن رنگ (ص 27)


محمدرضا شمس

بقال فضول

جوانی بود به اسم جهانگیر. با آن‌که فقیر بود، از خورد و خوراک خود می‌زد و درس می‌خواند.

بقال فضولی که همسایه‌ی دیوار به دیوار او بود، هر روز سر راه او را می‌گرفت و می‌گفت: «داری وقتت رو تلف می‌کنی. به جای درس خوندن برو کاری یاد بگیر که به دردت بخوره.»

جهانگیر خیلی ناراحت می‌شد؛ اما چیزی نمی‌گفت. تا این‌که یک روز آن‌قدر فقیر و بیچاره شد که لباس تنش هم پاره شد. آن روز توی خانه‌ نشسته بود و فکر می‌کرد که یک نفر آمد و گفت: «حاکم شهر تو رو خواسته.»

جهانگیر پرسید: «اون من رو از کجا می‌شناسه؟ بعدش، من با این لباس کهنه و پاره، چه‌طوری پیش اون برم؟»

مرد که از خدمت‌کاران حاکم بود، رفت و حال و احوال او را به حاکم گفت. حاکم برایش پول و لباس فرستاد.

جهانگیر لباس‌ها را پوشید، سر و وضعش را مرتب کرد و نزد حاکم رفت. حاکم با احترام و مهربانی با او رفتار کرد و گفت: «تو رو برای درس‌دادن به پسر پادشاه انتخاب کردم.»

حاکم، جهانگیر را به پایتخت فرستاد. جهانگیر به پسر پادشاه درس داد و او را باسواد کرد. پادشاه هم به او طلا و جواهر زیادی بخشید. جهانگیر به شهر خودش برگشت، خانه‌ای برای خودش ساخت و شد کاتب(1) مخصوص حاکم.

روزی بقال فضول از او پرسید: «تو چه‌جوری به این مقام رسیدی؟»

جهانگیر جواب داد: «این محصول علم و دانشه. علم دیر به ثمر می‌‌رسه؛ اما محصول خوبی می‌ده؛ محصولی که هم به درد دنیا و هم به درد آخرت می‌خوره.»

=======

جشن رنگ

مترجم: علی محمدپور

گوش‌دراز در روز مراسم جشن رنگ، به مغازه‌ی خانم روباه که پینکی نام داشت، رفت.

- خانم پینکی! من شنیدم شما دنبال یه نفر بودین که بهتون کمک کنه. دیگه نگردین. من برای کمک این‌جا هستم.

- واقعاً؟ قبلاً توی فروشگاه پودرهای رنگی کار کردی؟

- نه؛ ولی جایی که کار می‌‎کردم، خودکارای رنگی مختلف می‌فروختم؛ آبی، قرمز، سیاه و...

- خیلی خب، باشه! می‌تونی کارتو شروع کنی. من بیرون کار دارم، زود برمی‌گردم.

- بله، خانم پینکی!

خانم پینکی کمی کارش طول کشید و وقتی برگشت، شوکه شد. بعضی از حیوانات جنگل توی فروشگاه بودند و می‌خندیدند.

- احمق‌جان! چرا همه‌ی پودرهای رنگی رو توی آب ریختی؟

- می‌خواستم قبل از این‌که بفروشم، آزمایش کنم و از رنگ‌شون مطمئن شم.

- تو چرا این‌قدر خنگی! کی از تو خواسته که رنگ‌شونو آزمایش کنی؟

- خب تو کار قبلی، وقتی خودکار می‌فروختیم، همیشه برای مشتری رو کاغذ آزمایش می‌کردیم که ببینیم خودکار سالم باشه.

- قبل از این‌که با این چوب تو رو تنبیه کنم، از این‌جا برو.

- باشه. من رفتم. فراموش نکنین که با این رنگ‌ها، در جشن رنگ شرکت کنید. من همه‌شونو آزمایش کردم.

CAPTCHA Image