توت فرنگی های قرمز (ص 46)

می‌شود و می‌رود طرف دستشویی تا دهانش را خالی کند؛ اما همه را خورده و دیگر توی دهانش چیزی نیست. توت‌فرنگی له‌شده را توی آینه می‌بیند که هنوز دارد می‌خندد.

توت‌فرنگی: آخ... دیگه روزه‌ات باطل شد؛ وای... دیگه فایده‌ای نداره... آخ آخ آخ!

علی خجالت می‌کشد و عصبانی می‌رود توی اتاق و پتو را می‌کشد روی سرش و می‌خوابد. مریم با تعجب نگاهش می‌کند؛ اما باز کتابش را باز می‌کند و مشغول خواندن می‌شود.

صحنه‌ی دوم

سفره‌ی افطار پهن است و پدر و مادر و مریم با کمک هم وسایل را می‌چینند.

پدر: علی‌جان بابایی، بدو الآن اذان می‌گن!

مادر: من برم صداش کنم.

توت‌فرنگی روی درِ کمد اتاقش ظاهر می‌شود. می‌خندد.

توت‌فرنگی: حالا چه‌طوری می‌خوای بری سر سفره‌ی افطار، تو که روزه نیستی!

علی پتو را روی سرش می‌کشد و گریه می‌کند. مادر پتو را پس می‌زند و علی را بغل می‌کند.

مادر: چی شده عزیزم؟

علی: من روزه نیستم (گریه‌اش زیاد می‌شود). بعدازظهر از توت‌فرنگی‌هایی که بابایی آورده بود، خوردم.

مادر: عزیزم تو که تکلیف نشدی، خب گرسنه‌ات شده، دیگه نتونستی روزه‌ات رو نگه داری و خوردی.

پدر و مریم هم به اتاق می‌آیند و نزدیک تخت علی می‌ایستند.

پدر: باباجون تا همون اندازه هم که روزه گرفتی ثوابش رو بردی.

علی: آخه اصلاً یادم رفته بود که روزه‌ام، بعدش یادم اومد.

پدر و مادر می‌خندند و مریم و علی با تعجب نگاه‌شان می‌کنند.

پدر: عزیزم! آدم‌بزرگا هم اگه یادشون نباشه و چیزی بخورن، روزه‌شون باطل نمی‌شه و ایراد نداره.

مادر، علی را محکم بغل می‌کند.

مادر: آره عزیز دلم، این‌که ایراد نداره. پاشو که اذان تمام شد. خوب نیست افطار دیر بشه.

مریم می‌خندد.

مریم: چه جالب، من هم این رو که گفتین نمی‌دونستم.

توت‌فرنگی له‌شده روی دیوار ظاهر می‌شود، ولی دیگر نمی‌خندد و اخم‌هایش توی هم است.

علی نگاهش می‌کند و می‌خندد. بعد آه بلندی می‌کشد.

CAPTCHA Image