توجه! ما داستان، شعر، سرگرمی همراه با نقاشی و عکس برای روزنامه دیواری مدرسه تان آماده کرده ایم.

داستان

محمدرضا شمس

آب‌هایی که سیل شد

اربابی‌ گله‌ی گوسفندی داشت. هر روز شیر آن‌ها را می‌دوشید، بعد تا می‌توانست آب به آن اضافه می‌کرد و می‌فروخت. چوپان به او می‌گفت: «ارباب! این کار رو نکن. عاقبت خوبی نداره.» اما ارباب گوش نمی‌کرد.

روزی گوسفندها در دره‌ای می‌چریدند. ناگهان باران شدیدی آمد، سیل بزرگی به راه افتاد و همه‌ی گوسفندها را برد. چوپان پیش ارباب برگشت. ارباب پرسید: «گوسفندها کو؟»

چوپان گفت: «تموم آب‌هایی که توی شیرها ‌ریختی، سیل شد و گوسفندهات رو بُرد.»

==========

خسیس

خسیسی مهمان یک روستایی شد. مدت‌ها در خانه‌ی او خورد و خوابید. خسیس مرتب می‌گفت: «به شهر که اومدی، جبران می‌کنم.»

پس از مدت‌ها، گذر روستایی به شهر افتاد. به درِ خانه‌ی خسیس رفت و در زد. خسیس در را باز کرد. روستایی سلام کرد.

خسیس گفت: «با کی کار داری؟»

روستایی گفت: «منم قدم‌علی! نشناختی؟»

-‌ نه.

روستایی گفت: «حتماً به خاطر این کلاه من رو نشناختی.» و کلاهش را برداشت: «حالا شناختی؟»

-‌ نه.

روستایی گفت: «شاید به خاطر این کته.» و کتش را درآورد. همین‌طور یکی‌یکی لباس‌هایش را درآورد تا شاید خسیس او را بشناسد.

آخر خسیس گفت: «بی‌خود خودت رو خسته نکن. اگه از پوستت هم دربیای، تو رو نمی‌شناسم.»

===========

جوال‌باف شرمنده‌ شد!

جوال‌بافی بود که از بافتن و فروختن جوال(۱) روزگار می‌گذراند. یک روز، هر چه فکر کرد، یادش نیامد که یکی از جوال‌ها را به چه کسی داده تا برود و پولش را بگیرد.

ظهر بود. جوال‌باف به نماز ایستاد. بعد از نماز به شاگردش گفت: «فهمیدم اون جوال رو به کی دادیم.»

شاگرد گفت: «‌استاد! تو نماز می‌خوندی یا جوال پیدا می‌کردی؟»

جوال‌باف شرمنده شد و پیش خودش گفت: «این بچه راست می‌گه؛ من داشتم جوال پیدا می‌کردم، نماز نمی‌خوندم.»

۱. ظرفی از پشم بافته که از آن استفاده می‌کنند.

 

CAPTCHA Image