10.22081/poopak.2019.67611

ابر درسا

راضیه درزی

آن روز، تمام آسمان ابری بود. دُرسا مشغول بازی بود. ابر کوچولویی پایین آمد و گفت: «خانم‌کوچولو با من دوست می‌شوی؟»

دُرسا به دور و برش نگاه کرد. جز یک ابر سیاه کسی آن‌جا نبود. جلوتر رفت و پرسید: «تو چیزی گفتی؟»

ابرکوچولو خندید و گفت: «بله، گفتم با من دوست می‌شوی؟»

دُرسا خوش‌حال شد و گفت: «معلوم است که دوست می‌شوم. چند لحظه صبر کن تا برگردم.»

آن وقت رفت و از خانه‌ی‌شان با یک قرقره‌ی قرمز برگشت و آن را دور ابر سیاه گره زد. بعد ابرسیاه را محکم بغل کرد و آن را داخل خانه‌ی‌شان برد.

مادر دُرسا پرسید: «عزیزم این ابر را از کجا آوردی؟»

دُرسا با شادی گفت: «با این ابر زیبا تازه آشنا شدم و قرار است آن را فردا برای مادربزرگ هدیه ببرم.»

بعد نخ ابرش را به میله‌ی تختش گره زد و خودش مشغول جمع کردن وسایل فردا شد.

ابر سیاه گفت: «چه سفر هیجان‌انگیزی!» آن وقت هر دو با هم خندیدند. فردا صبح دُرسا و مادرش سوار اتوبوس شدند. دُرسا با هیجان نخ قرمز ابرش را کشید و ابر سیاه با حرکت اتوبوس با آن‌ها آمد. آن‌ها رفتند و رفتند. وقتی به تهران رسیدند اتفاق عجیبی افتاد! ناگهان نخ ابر دُرسا پاره شد و ابر سیاه میان دودهای تهران گم شد! دُرسا خیلی ناراحت شد و بلند داد زد: «ابر سیاهم کجا رفتی؟ برگرد.» اما جوابی نشنید.

دُرسا از دوری ابرش بغض کرد. مادر گفت: «نگران نباش! باید موضوع را با مادربزرگ در میان بگذاریم.»

وقتی آن‌ها به خانه‌ی مادربزرگ رسیدند، دُرسا همه‌ی ماجرا را برای مادربزرگ تعریف کرد. مادر بزرگ گفت: «این‌که غصه ندارد. باید دنبال ابرت برویم.» آن‌ها از خانه بیرون آمدند. دُرسا گفت: «برای پیدا کردن ابر سیاه بهتر است به بلندترین ساختمان شهر برویم.» مادربزرگ گفت: «بلندترین ساختمان شهر برج میلاد است.» و تندی خودشان را به آن‌جا رساندند.

دُرسا از آن بالا داد زد: «ابر سیاه کوچولویم، ابر قشنگم، بیا پیشم! کجایی؟»

ابر سیاه این‌بار صدای دُرسا را شنید و خواست به سمت صدا برود؛ اما میان دودهای سیاه اسیر شده بود و هر چه تلاش کرد نشد که نشد. ابر سیاه غرشی کرد و شروع کرد به گریه کردن، آن وقت با اشک‌های ابرکوچولو باران زیبایی شروع به باریدن کرد.

CAPTCHA Image