پی‌نما

10.22081/poopak.2021.70290

پی‌نما


پی‌نما

مجید ملامحمدی

شاعر و فیل‌ها

1.

فرخی: «ای خدا نجاتم بده، من گناهی ندارم!»

(تصویر دو مأمور که دست‌های یک شاعر را گرفته‌اند و او را دارند به جایی می‌برند. او خیلی ناراحت است. چهره‌ای شاعرانه با کلاهی بوقی بر سر دارد. برای زمان قدیم است. دور کلاهش دستار دارد. خودش هم لباس بلندی و مأمورها لباس نظامی دارند و عصبانی‌اند.)

2.

یک مرد: «اسم او فرخی است، شاعر بزرگ!»

یک پیرمرد: «بیچاره را رها کنید!»

(تصویر مردم هند که لباس‌های هندی بر تن دارند و با غصه به فرخی نگاه می‌کنند.)

3.

مأمورهای پادشاه، فرخی را داخل فیلخانه می‌اندازند.

یک مأمور: مجازات تو نگه‌داری از فیل‌هاست!

(تصویر فیلخانه. تعدادی فیل جمع‌اند. فرخی میان آن‌ها وحشت کرده و دست و پایش می‌لرزد. فیل‌ها با تعجب نگاهش می‌کنند.)

4.

فرخی در خیال خود به یاد پادشاه می‌افتد...

فرخی: «من این شعر را برای شما گفته‌ام.»

(تصویر پادشاه و اطرفیان او که خندان هستند. فرخی دارد با آب‌وتاب از روی کاغذ درازی شعر می‌خواند.)

5.

آن روز پادشاه به فرخی چندتا اسب هدیه داد.

(تصویر فرخی که کنار چندتا اسب است و می‌خندد. پادشاه هم خندان دست بر شانه‌ی او گذاشته...)

6.

عموخان: «پسرم چرا تو را به این‌جا انداختند؟»

فرخی: «به خاطر این‌که برای برادر پادشاه شعر نگفتم!»

(تصویر عموخان که یک پیرمرد است و تصویر فرخی که کنار فیل‌ها روی لبه‌ی پشت‌بام نشسته‌اند و دارند حرف می‌زنند. فرخی غمگین است. پیرمرد که لباس هندی دارد کنار اوست.)

7.

فرخی: «همه‌ی شاهان، ظالم هستند. آن‌ها فقط به فکر خوش‌گذرانی‌اند.»

عموخان: «من یک کاری می‌کنم که از این‌جا فرار کنی!»

(تصویر هر دو که از پشت‌بام فیلخانه به بیرون خیره شده‌اند. کنار آن‌جا یک رودخانه است.)

8.

فرخی: «اما از هندوستان تا خراسان بیش‌تر از هزار کیلومتر راه است!»

عموخان: «پس یک شعر تازه برای پادشاه بگو تا آزاد شوی!»

(تصویر فرخی که دارد به یک فیل غذا می‌دهد. عموخان هم توی سطل کنار او آب می‌ریزد.)

 

 

فرخی سیستانی در اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم قمری زندگی می‌کرد. او اهل سیستان بود. وقتی سلطان ‌محمود غزنوی به هندوستان حمله کرد و آن‌جا را گرفت فرخی و چند شاعر دیگر را به آن‌جا برد.

CAPTCHA Image