10.22081/poopak.2020.70454

سبد سبد گل

قصه‌ی پدر و پسر و الاغ

کلر ژوبرت

وقتی توی حیاط با بچه‌ها بازی می‌کنیم، دوتا از همسایه‌ها روی پله‌ می‌نشینند و بازی‌های ما را تماشا می‌کنند. اگر با شلوارک بیایم، یا خواهرم بدون روسری بیاید، خانم‌همسایه این‌وری اخم می‌کند و خانم‌همسایه آن‌وری با لبخند سر تکان می‌دهد. برعکس اگر خواهرم با روسری بیاید و من با شلوار ورزشی، خانم این‌وری با لبخند سر تکان می‌دهد و آن یکی اخم می‌کند.

این را که به مامان گفتیم، خندید و پرسید: «قصه‌ی پدر و پسر و الاغ را شنیده‌اید؟» ما سر تکان دادیم که نه. مامان گفت: «پدر و پسری بودند که یک الاغ داشتند. روزی پسر سوار الاغ شد و سه‌تایی رفتند بازار. مردم گفتند وای! چه پسر بی‌ادبی! سوار شده و گذاشته باباش پیاده بیاید. روز بعد پدر سوار شد و سه‌تایی رفتند بازار. مردم گفتند وای! چه بابای بی‌رحمی! سوار شده و گذاشته پسرش پیاده بیاید. روز بعد پدر و پسر دوتایی سوار شدند و روز بعدش هیچ‌کدام، و مردم باز هم چیزی گفتند. آن‌وقت پدر و پسر تصمیم گرفتند به حرف‌های مردم توجه نکنند.»

گفتم: «چه قصه‌ی با حالی! ولی چه‌طوری بفهمیم بهترین کار کدام است؟»

مامان گفت: «باید فکر کنید خدا کدامش را بیش‌تر دوست دارد.»

امروز توی حیاط، قصه‌ی پدر و پسر و الاغ را برای بچه‌ها گفتم و خیلی خندیدیم.

پیامبرگرامی اسلامF: «کسی که با کارش رضایت خدا را به دست آورد، هر چند مردم به خاطر آن با او دشمن شوند، خداوند از او خشنود می‌شود.»

CAPTCHA Image