به من هم یاد می‌دهی؟

10.22081/poopak.2019.70544

به من هم یاد می‌دهی؟


سبدسبد گل

به من هم یاد می‌دهی؟

کلر ژوبرت

قرار شد بعد از تابستان، مدرسه‌‌ی‌مان از کارهای دستی بچّه‌ها نمایشگاه بگذارد.

اوّل تعطیلات، دوستم سارا به من گفت: «دارم می‌روم شهرستان پیش مامان‌بزرگم. آن‌جا می‌توانم یک‌ عالم کار هنری یاد بگیرم برای نمایشگاه.»

پرسیدم: «بعدش به من هم یاد می‌دهی؟»

من هم خیلی دلم می‌خواست کار هنری یاد بگیرم. قرار شد بروم پیش دوستِ مامان، یاد بگیرم عروسک نَمَدی درست کنم. هر روز صبح بابا من را به آن‌جا می‌رساند. راستش بعضی روز‌ها خیلی دلم می‌خواست توی رخت‌خواب بمانم، ولی عروسک‌سازی را خیلی دوست داشتم.

وقتی سارا از سفر برگشت، من یک‌ عالم عروسک درست کرده بودم. به سارا نشان‌شان دادم و با کنجکاوی پرسیدم: «تو آن‌جا چی یاد گرفتی؟ برای نمایشگاه چی درست کردی؟»

سارا آه کشید و گفت: «راستش هیچی. هر جا می‌خواستم بروم چیزی یاد بگیرم، مجبور بودم صبح زود بلند شوم. حالش را نداشتم.»

بعد به عروسک‌هایم نگاه کرد و گفت: «چه‌قدر این‌ها قشنگ شدند! به من هم یاد می‌دهی؟»

توی دلم گفتم: «قرارمان این نبود، ولی عیبی ندارد.» بعد سر تکان دادم و گفتم: «تا نمایشگاه چند روز مانده. شاید وقت کنی یک عروسک‌کوچولو درست کنی.»

*

امام علی(ع) فرمود: «مَنْ دَامَ کَسَلُهُ خَابَ أَمَلُه؛ کسی که همه‌اش تنبلی کند به آرزویش نمی‌رسد.» (میزان‌الحکمه، ج11، ص518)

CAPTCHA Image