پیرزن

10.22081/poopak.2019.70551

پیرزن


در باغ قرآن

پیرزن

سیدسعید هاشمی

من حسابی سرما خورده بودم. با بابا رفتیم درمانگاه. بابا ویزیت گرفت و ماندیم توی نوبت. دوتا صندلی خالی پیدا کردیم و نشستیم تا نوبت‌مان شود. درمانگاه شلوغ بود و مردم زیادی آمده بودند. خیلی‌ها مثل ما در نوبت نشسته بودند. یک‌دفعه در باز شد و مردی که پیرزنی را کول گرفته بود از در وارد شد. همه برگشتند و نگاهش کردند. مرد به سختی راه می‌رفت و معلوم بود که پیرزن سنگین بود. مرد به طرف خانم‌منشی رفت و گفت: «ببخشید! با دکتر چشم کار داشتم.»

خانم‌منشی گفت: «بفرمایید طبقه‌ی بالا.»

مرد نفس‌زنان، همراه با پیرزن به طبقه‌ی بالا رفت. من دوست داشتم ببینم کِی نوبتم می‌شود. رفتم جلو تا دفتر خانم‌منشی را نگاه کنم ببینم تا شماره‌ی چند رفته‌اند تو. روی میز خانم‌منشی خیلی شلوغ بود. اصلاً معلوم نبود چی به چی است. چندتا خودکار رنگ و وارنگ، چندتا دفتر، چندتا تقویم و کلی کاغذ یادداشت روی میزش ریخته بود. یک قرآن هم روی میزش بود که کلی گردوخاک گرفته بود. معلوم بود که خیلی وقت است خوانده نشده. توی دفتر را نگاه کردم. تا شماره‌ی 25 رفته بود و ما شماره‌ی 29 بودیم. دیگر چیزی نمانده بود که نوبت ما بشود. رفتم سر جایم کنار بابا نشستم. نگاهم به پله‌ها افتاد. دیدم همان مردی که پیرزن را کول گرفته، دارد از پله‌ها پایین می‌آید. وقتی به میز منشی رسید، حسابی نفس‌نفس می‌زد. معلوم بود که خیلی خسته است. به خانم‌منشی گفت: «ببخشید، من رفتم بالا. به من گفتند باید نوبت بگیری.»

خانم‌منشی با بی‌توجهی گفت: «باشد. بنشینید تا من نوبت بدهم.»

مرد آمد کنار ما. پیرزن را از دوشش گذاشت روی صندلی. بعد رفت روبه‌روی منشی ایستاد. پیرزن شروع کرد به حرف زدن. حرف‌هایش قابل فهم نبود. هی با صدای بلند حرف می‌زد. انگار عصبانی بود. مرد، با لبخند جلو آمد و با دستمالی عرق‌های صورت پیرزن را پاک کرد. بعد او را بوسید و گفت: «ناراحت نباش مادر. الآن نوبت‌مان می‌شود و می‌رویم پیش دکتر.»

خانم‌منشی که از صدای پیرزن خسته شده بود گفت: «وای... چه‌قدر حرف می‌زند!»

مرد با خجالت لبخندی زد و گفت: «شما ببخشید. خسته شده است. کمرش درد می‌کند. نمی‌تواند روی این صندلی‌ها بنشیند.»

خانم دفترچه بیمه را از دست مرد گرفت و گفت: «ایشان چه نسبتی با شما دارند؟»

مرد گفت: «مادرم است.»

خانم نوبت را نوشت و همراه با دفترچه بیمه داد دست مرد. مرد می‌خواست برگردد که خانم‌منشی گفت: «چرا مادرت این‌قدر سروصدا می‌کند؟ ساکتش کن!»

مرد خندید و گفت: «خسته شده است. دارد سر من غر می‌زند. می‌گوید: «چرا این‌قدر خسته‌ام کرده‌ای؟»

خانم با تعجب گفت: «این همه روی کولت سوار بوده تازه غر هم می‌زند؟»

مرد گفت: «آره دیگر! پیر است. حوصله ندارد.»

خانم‌منشی گفت: «وا... چه پیرزن بداخلاقی! چرا ولش نمی‌کنی؟ او که این‌قدر غر می‌زند برای چی بهش خدمت می‌کنی و کول می‌گیری‌اش؟»

همه‌ی مریض‌ها ساکت بودند و به گفت‌وگوی مرد و خانم‌منشی گوش می‌کردند.

مرد دفترچه بیمه را توی جیبش گذاشت و دوباره خندید. دست برد و قرآن گردوخاکی را از روی میز خانم‌منشی برداشت. گردوخاکش را فوت کرد. بعد یک دستمال از جیبش درآورد و پشت و روی آن را پاک کرد. گفت: «این کتاب به ما یاد داده به پدر و مادرمان اُف نگوییم.»

بعد قرآن را بوسید و گذاشت سرجایش.

آمد کنار مادرش نشست. خانم‌منشی به ما گفت: «بفرمایید، نوبت شماست.»

بعد قرآن را برداشت و شروع کرد به ورق زدن.

CAPTCHA Image