پینما
کتابهای مهربان
مجید ملامحمدی
۱. امروز مسعود پنجتا کتاب تازه خرید.
- من یار مهربانم...
۲. مامان نگاه کن چه کتابهای خوشگلی خریدهام.
مامان: وای...!
۳. مسعود: اما من که حوصلهی خواندن این همه کتاب را ندارم!
۴. مسعودجان! تو سه سال است که من را توی این قفسه زندانی کردهای؛ اما حتی یک صفحه را نخواندهای!
۵. ما دوست نداریم اینجا باشیم. ما را به یک کتابخانه ببر!
۶. باشه باشه. چشم!
از آن روز مسعود تصمیم گرفت تعداد زیادی از کتابهایش را به کتابخانهی محلهیشان ببرد تا بچهها از آنها استفاده کنند. خودش هم چند جلد از آنها را روی میزش گذاشت تا بخواند. حالا کتابها خوشحال بودند.

ارسال نظر در مورد این مقاله