10.22081/poopak.2021.71562

داستان ضرب‌المثل‌ها

قارقار و قورقور

سیدمحمد مهاجرانی

بابک، جعبه‌ای را که روی دست گرفته بود به مامانش نشان داد و گفت: «الآن مثل شعبده‌بازها درش را باز می‌کنم. یک، دو، سه!»

تا در جعبه را باز کرد یک قورباغه پرید بیرون!

مهری‌خانم یک دفعه جا خورد و جیغ زد: «وای خداجون!»

بابک گفت: «نترس! تمساح که نیست! این را از لب رودخانه آورده‌ام تا یک هفته پیش من باشد.»

نیمه شب صدای قورباغه بلند شد: «قور قور...»

و چند لحظه بعد: «گروومب! گروومب!» یکی با مشتِ محکم به در می‌کوبید.

وحشت‌زده از خواب پریدند. علی‌آقا تا در را باز کرد، داد و هوار آقای کاوه توی راهرو پیچید:

- مرد حسابی! این‌جا خانه است یا رودخانه؟! منِ بیچاره چه‌کار کنم؟ صبح، قارقار کلاغ‌ها نمی‌گذارند بخوابم، شب هم قورقور قورباغه‌ها!

علی‌آقا گفت: «همین الآن می‌برمش!»

بابک، قورباغه را توی مشت گرفت و با باباش فوری از خانه بیرون رفتند.

توی راهرو یک دفعه قورباغه از مشت بابک بیرون پرید جلوی پای شهین‌خانم. شهین‌خانم جیغ وحشتناکی کشید و خواست فرار کند توی خانه که گرووومب! کلّه‌اش محکم خورد به در و پرت شد توی راهرو. همه‌ی همسایه‌ها از خواب پریدند و داد و فریادشان بلند شد. علی‌آقا گفت: «ای وای! از چاله در آمدیم و توی چاه افتادیم.»

بابک و باباش سه سوته از آپارتمان بیرون زدند و دوان دوان به سوی رودخانه رفتند.

 

CAPTCHA Image