10.22081/poopak.2022.72570

او را در دریا بیندازید!

ماجراهای نظرخان

او را در دریا بیندازید!

محمود پوروهاب

غروب روز دوم

حاکم چاقالو: بروید آن دزد صندوقچه را از زندان به این‌جا بیاورید.

 

 2- حتماً در زندان خوب فکرت را کرده‌ای. اگر بگویی صندوقچه‌ی جواهراتم کجاست قول می‌دهم آزادت کنم؛ وگرنه دستور می‌دهم تو را به دریا بیندازند.

- جناب حاکم به خدا اشتباه شده من برای اولین بار است که به این شهر می‌آیم.3- زود او را ببرید و در دریا بیندازید.

- جناب حاکم به خدا کار من نیست. اشتباه شده، اشتباه...

 

4- وای! از این بالا باید مرا توی دریا پرت کنند؟

 

5- وااای، خدایااا، به دادم برس!

 

6- تنها کاری که نظرخان در عمرش خوب بلد بود، شنا کردن بود.

او تا ته دریا فرو رفت و بعد سعی کرد خودش را بالا بکشد.

 

7- هوا تاریک بود که نظرخان خود را نجات داد. او توی فکر رفت: کار، کار این مأمور چوب‌کبریتی است. حتماً کاسه‌ای زیر نیم کاسه است. باید سر از کار او دربیاورم.

 

8- پس از ساعتی لباسش را پوشید، بعد به طرف قصر حاکم حرکت کرد و جایی در اطراف قصر پنهان شد.

 

این داستان‌ ادامه دارد...

 

CAPTCHA Image