10.22081/poopak.2018.66519

یک دل چه‌قدر جا دارد؟

 

محبوبه دشتی

آقاخرگوشه توی باغچه پانزده تا هویج کاشته بود.

اما یک روز صبح که رفت دم باغچه دید هیچی هویج نیست. از خودش پرسید: «کی می‌تواند این همه هویج را خورده باشد؟ مگر یک دل چه‌قدر جا دارد؟»

و از همان‌جا بدوبدو رفت دنبال هویج‌خوره بگردد. آقاخرگوشه رفت و رفت تا رسید به موش. با خودش گفت: «دل موش، کوچولوتر از آن است که یک هویج کامل بخورد. چه برسد به پانزده‌تا.»

پس چیزی نگفت و رفت.

کمی جلوتر رسید به جوجه‌تیغی. با خودش گفت: «این دل فوقش سه‌تا هویج بتواند بخورد. تازه اگر بخورد.»

پس چیزی نگفت و رفت. کمی جلوتر رسید به سنجاب. با خودش گفت: «این دل به زور چهارتا هویج بخورد؛ اما من پانزده‌تا هویج گم کردم.» پس چیزی نگفت و رفت.

آقاخرگوشه از گشتن ناامید شد. برگشت طرف خانه‌اش و به این فکر کرد که چه‌جوری باید به خانم‌خرگوشه ماجرای گم شدن هویج‌ها را بگوید؛ اما وقتی رسید خانه دید موش، جوجه‌تیغی و سنجاب آن‌جا هستند. یک کیک هویج بزرگ هم روی میز است.

خانم‌خرگوشه دست زد و گفت: «آقاخرگوشه تولدت مباااااارک!»

آقاخرگوشه خندید و با خودش گفت: «راستی توی یک کیک چندتا هویج جا می‌گیرد؟»

CAPTCHA Image