10.22081/poopak.2018.66751

کبوتر نامه‌رسان

به کوشش: سعیده اصلاحی

عطر گل محمدی

ای که نامت

دهان را می‌کند خوش‌بو

تو مثل آفریدگارت بخشنده و مهربانی

ای پیامبر عزیز ما

ای محمد

نام تو آرامش بهاری است

نامت مثل عطر گل محمدی است

با نام زیبای تو

دنیای تاریک و سرد ما

گلستان می‌شود

ملینا مطیع- ده‌‌ساله- تهران

****

گردش در باغ وحش

یک روز گرم تابستان من و خواهرم  به همراه پدر و مادرمان برای تفریح به باغ وحش رفتیم. در ابتدای راه، چند مجسمه از حیوانات قرار داشت و بعد قفس پرندگان بود. چشم‌مان به یک جغد تپل و بزرگ افتاد که  به ما خیره شده بود و به هر طرف که می‌رفتیم  او هم سرش را می‌چرخاند و به ما نگاه می‌کرد. در قفس آهو و گوزن‌ها به آهویی رسیدیم که دوتا بچه‌ی ناز داشت و روی بدن‌شان خال‌های کوچک و سفید بود. در قفس میمون‌ها چند میمون بزرگ و بازی‌گوش بود که از درخت‌ها و بدنه‌ی قفس بالا و پایین می‌رفتند. یکی از میمون‌ها در حالی که خواب بود بدنش را می‌خاراند و همه را می‌خنداند.

در گوشه‌ای از باغ‌ وحش، لاک‌پشت بزرگی بود که خیلی پیر به نظر می‌رسید. توی دلم دوست داشتم مثل کارتون‌ها سوار لاک‌پشت بشوم و با او در باغ ‌وحش بگردم. در قفس شیرها چند شیر دیدیم که دوتا از آن‌ها دور صورت‌شان مو و یال داشتند و مادرم گفت که او شیر پدر است.

در یک قفس شیشه‌ای هم پلنگی بود که خیلی عصبانی شده بود و دائم در قفس راه می‌رفت و خودش را به دیوار شیشه‌ای می‌کوبید. راستی دو فیل بامزه و طوسی هم دیدیم که علف می‌خوردند. آن روز در باغ وحش به ما خیلی خوش گذشت و با حیوانات زیادی آشنا شدیم .

هیلدا و هلیا فایضی- هفت‌‌ساله – تهران

****

به یاد یلدا

در سرزمینی دور و در میان یک جنگل سرسبز، سارا با پدرش در کلبه‌ی کوچک و چوبی‌شان زندگی می‌کردند. سارا بعضی از روزها به کمک پدرش می‌رفت تا در کشاورزی و نگه‌داری از گوسفندان همکاری کند. پاییز کم‌کم به پایان خود نزدیک می‌شد و هوا حسابی سرد شده بود. پدر از صبح برای جمع‌آوری هیزم به جنگل رفته بود و هنوز برنگشته بود. سارا از پنجره‌ی کلبه بیرون را تماشا می‌کرد؛ که دید دانه‌های سفید برف بر زمین نشسته‌اند .

هوا داشت تاریک می‌شد و سارا نگران پدرش بود. او در دل دعا می‌کرد که پدر خوب و مهربانش به سلامت برگردد.

اما هرچه انتظار کشید پدر برنگشت. سارا گریه‌اش گرفت وگفت: «خدایا امشب اولین شب زمستان است و خواهش می‌کنم مراقب پدرم باش تا برایش اتفاق بدی نیفتد!»

ناگهان کسی در زد. سارا دوید و در را باز کرد. دختری زیبا و سفیدپوش وارد کلبه شد و به سارا گفت: «نگران نباش! اسم من یلداست و از طرف پدرت آمده‌ام تا تنها نباشی. او به زودی برمی‌گردد. حالا بیا با هم کمی آب گرم کنیم تا وقتی پدرت برگشت، دست و پایش را بشوید و گرم شود.»

آن‌ها با هم آب را گرم کردند و وقتی پدر برگشت دست و پای یخ‌زده و لرزانش را با آب گرم شست و حالش خوب خوب شد. سارا از دختر سفیدپوش تشکر کرد. یلدا خیلی زود از خانه‌ی آن‌ها رفت تا به بچه‌های دیگر هم سر بزند.

از آن سال به بعد سارا و پدرش در اولین شب زمستان به یاد یلدا تا نیمه‌های شب بیدار می‌مانند و قصه‌های زیبا و شنیدنی برای هم تعریف می‌کنند.

یگانه‌سادات حجتی- هفت‌ساله- تهران

*****

انار فسقلی

مادربزرگ در حال چیدن سفره‌ی شب یلدا بود. هادی و هدی هم به او کمک می‌کردند. آن‌ها انارها را شستند و توی سبد چیدند؛ اما سبد کج شد و انارها ریخت وسط اتاق.

هادی و هدی و مادربزرگ سه‌تایی زدند زیر خنده.

آن‌ها دوباره انارها را توی سبد چیدند؛ اما تا خواستند آن را وسط سفره بگذارند باز هم انارها ریختند و قِل خوردند به این‌طرف و آن‌طرف .

مادربزرگ برای این‌که نوه‌های عزیزش را بخنداند گفت: «فکر کنم این اتفاق به خاطر شیطنت اون انار فسقلی باشد.»

هادی و هدی پرسیدند: «کدوم انار فسقلی، مادربزرگ؟»

مادر بزرگ گفت: «وقتی برای خرید به مغازه رفتم یکی از انارها هی بالا و پایین می‌پرید و داد می‌زد منو نخرید! منو نبرید! منو نخورید!»

هادی و هدی هم تعجب کردند و هم خندیدند. مادربزرگ گفت: «انار از میوه‌های بهشتی و پرفایده است که در شب یلدا هم سر سفره می‌گذارند و با آن از مهمانان پذیرایی می‌کنند.»

بعد هادی و هدی را بغل کرد و صورت اناری‌شان را بوسید.

هستی درویش‌خضری- نه‌ساله- تهران

 *****

به‌به اومد زمستون

بازم اومد زمستون

با سرما و با بارون

بازی با آدم برفی

با خنده و با شادی

چه‌قدر زیباست این سرما

چه‌قدر سرد شده این‌جا

گوشی تو بزار کنار دیگه

بازی کنیم با هم‌دیگه

همه بگیم یک صدا:

آخ‌جون برف و سرما!

یلدا شریفی- دوازده‌ساله– تهران

*****

چشم‌تیله‌ای

چشم‌تیله‌ای در روستا با مامان‌گاو و باباگاوش زندگی می‌کرد. یک روز به مامان‌گاوش گفت: «مامان‌جان من دیگر بزرگ شده‌ام، می‌توانم کاه و یونجه پیدا کنم. دلم می‌خواهد جنگل را ببینم و دوست‌های جدید پیدا کنم!»

مامان‌گاو با ناراحتی گفت: «گوساله‌ی قشنگم، درست است که بزرگ شده‌ای؛ اما آن‌جا پر از خطر است. شب می‌شود و هوا تاریک. راهِ پیچ در پیچ دارد. تنها به آن‌جا نروی که مار زیاد دارد!» چشم‌تیله‌ای حرف مادر را گوش نکرد. رفت به جنگل دنبال کاه و یونجه! آن‌قدر ماند تا شب شد. صدای هوهوی باد آمد. ترسید. صدای زوزه‌ی گرگ را شنید. مثل برگ درخت‌ها لرزید.

با گریه گفت: «خداجان به دادم برس! صبح بشود برمی‌گردم بهترین جای دنیا، مزرعه‌ی کدخدا، پیش مامان و بابای عزیزم.»

در همین فکرها بود که صدای ما... ما... مای بابایش را شنید که در جنگل چشم‌تیله‌ای را صدا می‌کرد. با خوش‌حالی دوید و پیش باباگاوش رفت.

کوثر حمزه‌لو- نه‌ساله- تهران

 

 

 

CAPTCHA Image