اژدهالو
محمدرضایوسفی
اصلاً نپرس اژدهالو چهکار کرد. همینطور جاده را با ماشینها، آدمها، تابلوها، گاوها، سنگها، علفها و هرچه بود، بلعید و خورد.
البته جاده که تمام نشد، فقط نصفِ آن را اژدهالو خورد. بعد همانجا کنار جاده که نصفش بود و نصفش نبود، خوابید.
اژدهالوها اینجوری هستند، خیلی زیاد که میخورند و شکمشان باد میکند، هوفهوف خوابشان میبرد.
ولی ماشینها که نمیتوانند، بایستند و نروند، باید بروند تا به یک جایی، همانجا که میخواهند برسند.
آدمها هم همینطور، یعنی توی ماشینها بودند و ویژویژ رانندگی میکردند و گاز میدادند.
تابلوها، اینور و آنور جاده بودند. به رانندهها نشان میدادند که چهقدر مانده تا به شهری که میخواهند برسند.
گاوها هم ماعماع کردند و رفتند پشت آن تپهها که اصلاً علف نداشتند، تا قَپقَپ علف بخورند.
سنگها از جایشان تکان نخوردند و یکجوری خواب بودند، اصلاً نفهمیدند چه شده و چه نشده!
علفها از همه بیخبرتر بودند، آنقدر قدشان بلند نبود تا سرشان را تکان بدهند و با باد سلامعلیک بکنند.
موشها هم که از اول دنبال نخودسیاه بودند، لابهلای سنگها و خارها پیفپیف الکی دویدند.
آنوقت اژدهالو، با همهی سروصداها، بوقبوقها، پیفپیفها، ویژویژها، ماعماعها، از خواب پرید.
خُب اژدهالو گرسنه بود و خواست بقیهی جاده را بخورد که جاده یک جوری شد، مثل اینکه ترسید.
اژدهالو، جاده را با خانهها، دکانها، پمپبنزینها، ویلاها، زبالهها و آهنها خورد و از جاده هیچی نماند.
اژدهالو به بالا و پایین، به زمین و آسمان، اینور و آنور نگاه کرد. حسابی سیر شده بود.
اژدهالو همانجا خوابید. از جاده هیچ اثری نماند.
بعد، گوسفندها با بعبع آمدند، بعبع، بعبع.
آبها با قلقل آمدند، قلقل، قلقل.
بادها با زوزو آمدند، زوزو، زوزو.
بارانها با شرشر آمدند، شرشر، شرشر.
گلها از زمین درآمدند و از سروکول خانهها، دکانها، پمپبنزینها، ویلاها، زبالهها و آهنها بالا رفتند.
هنوز اژدهالو خواب بود.
بعد علفها از زیر خاکها درآمدند، دنبال موشها دویدند، از سنگها بالا رفتند و ماشینها پر از علف شدند.
اژدهالو هنوز خواب بود.
آنوقت اسم آنجا شد دشت اژدهالو و همهجا پر از گل و سبزه و علف شد و بچهها توی آنها بازی میکردند.
بچهها نمیدانستند، چرا از آن جاها، از لای علفها و گلها آنقدر صداهای ویژویژ، هوفهوف، ماعماع، زوزو و قلقل و صداهای دیگر میآمد، آنها فقط بازی میکردند. آنوقت بود که اژدهالو بیدار شد. به دور و بَرِش نگاه کرد. لولولولو خندید. خیلی خوشحال شد. او بزرگترین دشت دنیا بود.

ارسال نظر در مورد این مقاله