توجه! ما داستان، شعر، سرگرمی همراه با نقاشی و عکس برای روزنامه دیواری مدرسه تان آماده کرده ایم.
10.22081/poopak.2019.70548

ماجراهای آقای خوش‌خیال (بی‌کاری)

خنده منده

ماجراهای آقای خوش‌خیال (بی‌کاری)

سیدناصر هاشمی

از آقای خوش‌خیال پرسیدند: «وقتی صبح زود از خواب پا می‌شی چه کار می‌کنی؟»

آقای خوش‌خیال خمیازه‌ای کشید و گفت: «هیچی، از بی‌کاری حوصله‌ام سر می‌رود و دوباره می‌خوابم.»

***

آقای خوش‌خیال توی خیابان راه می‌رفت که به دوستش رسید. دوستش پرسید: «چه کار می‌کنی؟»

آقای خوش‌خیال جواب داد: «هیچی، بی‌کارم.»

دوستش گفت: «اگر بی‌کاری چرا کیف همراه داری؟»

آقای خوش‌خیال گفت: «خب وسایل کارم توش هست.»

دوستش پرسید: «مگر بی‌کاری هم وسایل کار دارد؟»

آقای خوش‌خیال جواب داد: «بله... منچ‌بازی، مجلات جدول و سرگرمی، بالش و...»

***

آقای خوش‌خیال رفته بود مهمانی. میزبان ازش پرسید: «شما چه کاره‌اید؟»

آقای خوش‌خیال روش نشد بگوید بی‌کارم. سرفه‌ای کرد و گفت: «با قدم‌هایم پیاده‌روها را متر می‌کنم.»

***

شخصی از آقای خوش‌خیال پول طلب داشت. ازش پرسید: «کِی طلب منو می‌دی؟»

آقای خوش‌خیال گفت: «هر وقت حقوق گرفتم.»

پرسید: «کِی حقوق می‌گیری؟»

آقای خوش‌خیال جواب داد: «فعلاً که بی‌کارم و دارم دنبال کار می‌گردم. امیدی هم نیست به این زودی‌ها کار پیدا کنم.»

***

دیدن آقای خوش‌خیال دارد مدام خودش را به سپر ماشین می‌مالد. پرسیدن: «چه کار می‌کنی؟»

گفت: «هیچی، بی‌کارم، دارم این‌جوری اوقاتم رو سپری می‌کنم.»

***

به آقای خوش‌خیال گفتند: «شما که بی‌کاری تا به حال برای حل مشکل‌تان تلاشی انجام دادی؟ موفقیتی داشتی؟»

آقای خوش‌خیال با لبخند جواب داد: «بله، در زمان بی‌کاری خیلی تلاش کردم و الآن می‌تونم از فاصله‌ی پنج متری پوست پرتقال را پرت کنم توی سطل آشغال. خیلی سخت بود، ولی من با تلاش زیاد موفق شدم.»

***

از آقای خوش‌خیال پرسیدند: «مدرکت چیه؟»

گفت: «فوق‌ لیسانس دارم.»

تشویقش کردند و گفتند: «آفرین، انگیزه‌ات برای درس خواندن چی بود؟»

آقای خوش‌خیال کمی سرش را خاراند و جواب داد: «والا... از بی‌کاری درس خوندم. مدرکم رفت بالا، ولی هم‌چنان بی‌کارم.»

***

مأمور: «چرا این‌جا غذا می‌خورید؟»

آقای خوش‌خیال: «چه کار کنیم جناب؟ از بی‌کاری اومدیم در فضای باز و هوای آزاد غذا بخوریم و لذت ببریم.»

مأمور: «بی‌کاری تو، چه ربطی به من داره؟ بلند شوید از چمن‌های ورزشگاه برید بیرون، این‌جا نشستن ممنوعه.»

***

آقای خوش‌خیال کنار خانه‌‌ی‌شان ایستاده بود. همسایه آمد و ازش پرسید: «بی‌کاری؟»

آقای خوش‌خیال سریع جواب داد: «آره... کاری سراغ داری؟»

همسایه گفت: «آره... ماشینم خراب شده بیا تا تعمیرگاه هلش بدهیم.»

CAPTCHA Image