توجه! ما داستان، شعر، سرگرمی همراه با نقاشی و عکس برای روزنامه دیواری مدرسه تان آماده کرده ایم.
10.22081/poopak.2019.70549

جایزه‌ی صدام- قلب کوچه‌ی ما

کلیدواژه‌ها

مسافران بهشت

جایزه‌ی صدام

عباس عرفانی‌مهر

علیرضا دکمه‌ی رادیو را فشار داد. رادیو روشن شد. خیش خیش صدا داد. صدای یک نفر توی اتاق پیچید. صدای صدام بود. علیرضا گوشش را تیز کرد. صدام توی رادیو گفت: «ما به یاری کشورهای دوست، دژ محکمی از پدافند هوایی را در اطراف نیروگاه‌های برق عراق ساخته‌ایم. هر خلبان ایرانی که بتواند به نیروگاه‌های برق ما برسد من حقوق یک سال خودم را به او جایزه می‌دهم.»

علیرضا قاه قاه خندید و توی دلش گفت: «ای صدام بی‌مغز! تو خلبانان ایرانی را نشناخته‌ای! الآن با هواپیمایم به عراق می‌آیم و تو را از حرف‌هایت پشیمان می‌کنم.»

علیرضا لباس سبز و قشنگ خلبانی‌اش را پوشید. با عجله به فرودگاه رفت. از فرمانده‌اش اجازه گرفت. هواپیمای جنگی منتظرش بود. آن‌طرف‌تر دوستش عباس هم با لباس خلبانی ایستاده بود. عباس با دیدن علیرضا خندید و گفت: «با این عجله کجا می‌روی؟» علیرضا حرف‌های صدام را به عباس گفت. عباس گفت: «من هم می‌آیم.» آن‌ها فوری سوار هواپیما شدند. هواپیما آرام از زمین بلند شد و مثل عقاب در آسمان پرواز کرد. با سرعت به طرف خورشید رفت. از نور خورشید گذشت و به طرف دشمن رفت. به آسمان عراق رسید. عراقی‌ها هواپیمای عباس را دیدند و گفتند: «وای هواپیمای ایرانی!» ضدهوایی‌های دشمن شلیک کردند چند موشک به طرف هواپیما آمد. علیرضا توی آسمان بالا رفت و پایین آمد. موشک‌ها از کنار هواپیما رد شدند. علیرضا و عباس یک ذره هم نترسیدند. عراقی‌ها عصبانی شدند. یک موشک از این‌طرف آمد. یک موشک از آن‌طرف آمد. ضدهوایی‌ها مثل نقل‌ونبات توی آسمان پر شدند. علیرضا به نیروگاه برق نزدیک شد. آن را نشانه گرفت و توی دلش گفت یا زهرا(سلام الله علیها). علیرضا شلیک کرد. یک موشک به طرف نیروگاه برق عراق رفت. نیروگاه برق پر از آتش شد. هیچ‌کس باورش نمی‌شد؛ چون که صدام فکر می‌کرد خیلی خیلی دژش محکم است. این خبر به گوش صدام رسید. او خیلی عصبانی شد. باورش نمی‌شد. بیچاره توی این فکر بود که چه‌طوری حقوق یک سالش را به خلبان ایرانی بدهد توی دلش می‌گفت: «خاک توی سرم! دیگر آبرو ندارم.»

*

شهید علیرضا یاسینی در سال ۱۳۳۰ در شهر آبادان به دنیا آمد. خانواده‌ی او خیلی فقیر بودند؛ اما او خوب درس خواند و خلبان شد. وقتی جنگ شروع شد شهید یاسینی با هواپیمایش چندین بار به جنگ دشمن رفت. او یک فرمانده‌ی شجاع بود و دشمن از او می‌ترسید. او در سال ۱۳۷۳ هنگام مأموریت از اصفهان به تهران، هواپیمایش در آسمان خراب ‌شد و سقوط کرد. علیرضا به شهادت رسید.  

قلب کوچه‌ی ما

منیره هاشمی

به یاد شهیدان دفاع مقدس

کوچه‌ها هم اسم دارند

مثل آدم‌های دنیا

خوب می‌بینم همیشه

اسم‌های کوچه‌ها را

***

بعضی از این اسم‌ها هم

مانده توی خاطر من

اسم بعضی‌ها قشنگ است،

مریم و مینا و سوسن

***

اسم بعضی‌ها بزرگ است

مثل اقیانوس و دریا

مثل اسمی که نشسته

ابتدای کوچه‌ی ما

***

اسم آقایی که الآن

خانه‌اش در آسمان است

قلب سرخ کوچه‌ی ماست

او شهیدی مهربان است

هفته‌ی دفاع مقدس گرامی باد!

CAPTCHA Image