اندازهی یک برگ کوچک
نرگس میرفیضی
مشغول کار و زندگی بودند
نُهتا پشه، با بالهای ریز
هر لحظه میدیدند آنها را
در حال صحبت با زبانِ ویز
وقت غذا، نیلوفر آبی
مانند میز و صندلی میشد
لبخند میزد هر که مهمانِ
تالاب سبز انزلی میشد
یک روز شیرین
سعیده موسویزاده
نزدیک لانه امروز
یک تکه قند دیدم
ده بار شاخکم را
بر روی آن کشیدم
یک چکه آب افتاد
آن تکه قند وا رفت
شیرین و چسبچسبی
نصفی از آن کجا رفت
آن نصف دیگرش را
تا لانهمان نبردم
چون داشت آب میشد
آن را درسته خوردم
یک شب پدر دست وزغ افتاد
مادر، ناهار مارمولک شد
دنیا برای «هفت» تا بچه
اندازهی یک برگ کوچک شد
باران نیامد، ابرها رفتند
طاقت نیاوردند بعضیها...
با ویز ویز خسته و غمگین
«هفت» تا پشه رفتند از آنجا

ارسال نظر در مورد این مقاله