10.22081/poopak.2019.70569

ننه‌بُزی در چاه

ننه‌بُزی در چاه

حسین مجاهد

گله‌ی بزهای کوهی داخل دشت سبز راه افتاد. گرد و خاک بلند شد. ننه‌بزی سرفه‌هایش بیش‌تر شد. راهش را کج کرد و از گله جدا شد.

چشم‌های ننه‌بزی سوخت. چندتا عطسه پشت سر هم کرد و چشم‌هایش را بست. ننه‌بزی چاه را ندید و داخل چاه خشک شده افتاد.

وقتی بزهای کوهی ایستادند، بزغاله گفت: «ننه‌بزی کجاست؟» و بالا پرید تا از بین علف‌های بلند، ننه‌بزی را پیدا کند.

بزهای کوهی به سمت دشت برگشتند. صدای ننه‌بزی را از داخل چاه شنیدند.

بزغاله بالای چاه ایستاد و با گریه گفت: «من هم می‌خواهم بیایم پیش شما.»

ننه‌بزی گفت: «نه. شما بروید تا گرگ‌ها نیامدند.»

بز خاکستری گفت: «اگر جوان‌تر بودی، می‌توانستی از چاه بیرون بیایی.»

بزهای دیگر سرشان را تکان دادند.

بزغاله گفت: «یعنی نمی‌شود هیچ کاری کرد؟»

بز خاکستری سرش را پایین انداخت و گفت: «هیچ امیدی نیست. خودم صدای زوزه‌ی گرگ‌ها را شنیدم.»

رئیس گله جلو آمد و گفت: «ننه‌بزی من الآن باید گله را به یک جای امن ببرم. امشب برای کمک می‌آیم.»

ننه‌بزی گفت: «هم جوانم، هم فکرم کار می‌کند. شما فقط باید یک کمک به من بکنید.»

بزها سرشان را به سمت چاه خم کردند و گفتند: «هر کمکی بخواهی، قبول است.» و سم‌های‌شان را به زمین کوبیدند.

ننه‌بزی گفت: «پشت‌تان را به چاه کنید و یکی یکی با سُم‌های‌تان داخل چاه خاک بریزید.»

بزغاله گریه کرد و گفت: «من نمی‌گذارم کسی روی شما خاک بریزد.»

ننه‌بزی گفت: «هر کاری گفتم بکنید. پشت سرتان را هم نگاه نکنید.»

رئیس گله، بزغاله را با شاخ‌هایش روی پشتش انداخت و بُرد.

بزها در حالی که اشک می‌ریختند، هر کدام مقداری خاک داخل چاه ریختند و به سمت کوه حرکت کردند.

هنوز به دامنه‌ی کوه نرسیده بودند که صدای ننه‌بزی را شنیدند. بزغاله به سمت دشت دوید.

ننه‌بزی که دهانش پر از علف‌های تازه بود، گفت: «آخرش توانستم بپرم.»

بزغاله خندید و گفت: «چه‌طوری توانستید بیرون بیایید؟»

همه‌ی بزها دور ننه‌بزی جمع شدند.

بزها چند تا گل آوردند و روی سرِ ننه‌بزی گذاشتند.

ننه‌بزی گفت: «هر بار که روی من خاک می‌ریختید، من خودم را تکان می‌دادم تا خاک‌ها زیر پایم جمع شود و بالاتر بیایم و از چاه بیرون بپرم.»

گله‌ی بزهای کوهی به سمت کوه راه افتاد.

CAPTCHA Image