حکایت های کوچک
وعده
مرتضی دانشمند
پیامبر (صلی الله علیه و آله) کنار صخره ایستاده بود و هر لحظه راه دراز بیابان را نگاه می کرد؛ انگار منتظر کس یا چیزی بود. آفتاب می تابید و از زمین حرارت می جوشید. یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) از راه می گذشتند. نگاهشان به پیامبر (صلی الله علیه و آله) افتاد. یک لحظه ایستادند و با تعجب به او نگاه کردند.
چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله) آنجا ایستاده است؟
- حتما منتظر کسی است.
چرا در آفتاب؟ چرا به سایه نمی رود؟
نزدیک پیامبر (صلی الله علیه و آله) رفتند. بلورهای ریز عرق بر پیشانی اش می درخشید. با او سلام و احوالپرسی کردند. یکی از آنها گفت: یا رسول الله آن درخت را ببینید. از این جا خیلی دور نیست. به سایه ی آن بروید تا آفتاب اذیتتان نکند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) با دستمال عرق از پیشانی گرفت و فرمود: «اما من و دوستم اینجا کنار این صخره وعده کرده ایم. او هنوز نیامده است تا بیاید همین جا منتظر او می مانم. آن روز یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) فهمیدند پیامبر (صلی الله علیه و آله) چه قدر به وعده هایش پایبند است.

ارسال نظر در مورد این مقاله