پرنده آرزو
اسماعیل می لنگید و از سامرا دور می شد ناراحت بود. نگاهی به رود دجله انداخت. نی های کناره رود قد کشیده بودند و در نسیم تکان می خوردند. همه جا سرسبز بود؛ اما او آرزوی مرگ داشت.
خسته بود. کنار سنگی ایستاد. روی آن نشست زخم پایش خیلی درد می کرد. چهره اش را در هم کشید. طبیب ها گفته بودند که نمی شود زخم را عمل کرد. آهی کشید. چشمانش را بست تا شاید درد پایش را فراموش کند.
پرنده ای چهچه زد. تبسمی کرد. اگر پرنده می بود چه خوب می شد. در فکر بود که شیهه اسبی را شنید.
-گراب گراب.
چند سوار به طرفش می آمدند. چهار نفر بودند. یکی از آنها صورتش را پوشانده بود.
پیرمردی پشت سر او بود. دو جوان هم دو طرفش بودند. شمشیر و نیزه داشتند. به عصایش فشار آورد تا بر خیزد. فرصت نکرد بلند شود. پیرمرد افسار کشید و پیاده شد. جوان ها هم پایین آمدند. اسماعیل ترسید. مرد نقابپوش سواره جلو آمد. اسب سفیدی داشت. پرسید: «چه چیزی تو را آزار می دهد؟»

ارسال نظر در مورد این مقاله