-راحت شدی جوان
بعد افسار اسبش را تکان داد و به راه افتاد. پیرمرد و جوانها هم سوار شدند. اسماعیل می خواست بپرسد کی هستند. عصایش را برداشت سعی کرد به پایش فشار نیاورد.احساس کرد درد نمی کند. نگاهی به زخم کرد. خوب شده بود عصا را انداخت و به طرف سوار دوید رکابش را گرفت و بوسید سوار گفت: برگرد، اسماعیل»
- از شما جدا نمی شوم. شما را به خدا سوگند می دهم اسمتان چیست؟
-بهتر است برگردی.
پیرمرد افسار کشید و گفت: «اسماعیل چرا حرف امام را گوش نمی کنی؟»
اسماعیل ایستاد مرد نقاب پوش امام بود. به سامرا آمده بود او را ببیند. سوارها دور می شدند. اسماعیل زانو زد. پرنده باز چهچه می زد.
اسماعیل نگاهی به شمشیر نقابپوش کرد.
مرد از او خواست جلو برود. اسماعیل دو دل بود.
نیم خیز شد؛ اما نشست. مرد همان طور که سوار بود خم شد. دست او را گرفت و بلندش کرد. اسماعیل فریاد کشید. مرد زخم پایش را فشار داد. درد می کرد. پایش سست شد. اشک به چشمانش نشست. اسماعیل ناله ای کرد. صدای مرد را شنید: «رستگار شدی اسماعیل.»
چشمانش را باز کرد. قطره اشکی ریخت. سوار دوباره صدایش زد. از کجا او را می شناخت؟
تعجب کرد. جایی آنها را ندیده بود.

ارسال نظر در مورد این مقاله