10.22081/poopak.2024.77087

من آش بز بزی می خواهم

موضوعات

قصه‌های کهنه و نو ۹

من آش بُزبُزی می‌خواهم

*مجید ملامحمدی*

شنگول سفره‌ی کوچک را توی ایوان انداخت‌‌. منگول داد زد: «مامانی غذا چی داریم؟»

 بزبزقندی جواب داد: «آش شیرین‌هویج با قارچ کوهی.»

صدای بچه‌ها بلند شد.

- آخ جان چه خوش‌مزه!

 اما گرگ پشمالو که هنوز هم به شکل الاغ بود، از دهانش در رفت که:

- چی؟  آش هویج؟ اما من آش بزبزی می‌خواستم.

 بزبزقندی آمد جلو. خیره به گرگ پشمالو که مهمانش بود، نگاه کرد و پرسید: «آش بزبزی دیگر چه جور آشی است؟!»

 گرگ پشمالو که تازه فهمیده بود حرف بدی زده است، جواب داد: «منظورم آشی بود که در خانه‌ی بزبزقندی پخته شده باشد.»

 بزبزقندی که خیره به دست‌های او بود، پرسید: «حالا چرا دست‌هایت را توی جوراب کرده‌ای؟!»

 گرگ پشمالو فوری جواب داد: «آخه سُم‌هایم گرگی است، نه الاغی.»

 تا این حرف را زد، محکم با دست جورابی به دهان خود زد و گفت: «لعنت به دهانی که بی‌موقع باز شود.»

 منگول پرسید: «سُم گرگی یعنی چه عموالاغی؟»

 گرگ پشمالو گفت: «منظورم این بود که من کرونای گرگی گرفتم. به همین خاطر دست‌هایم را با جوراب پنهان کردم تا بیماری‌ام به شما سرایت نکند.»

 بزبزقندی و بچه‌ها ساکت شدند. گرگ پشمالو غرق در فکر با خودش گفت: «وای! من نمی‌توانم این آش بی‌مزه را بخورم. حالا چه کار کنم؟!»

- آهای بزبزقندی خانم؟

- بله!

- از آن‌جایی که من یک الاغ رابین هودی هستم، باید غذایم یونجه‌ی تازه باشد. اجازه بدهید بروم و ...

- نه، جایی نرو. من مقداری آش یونجه دارم که توی یخچال است. الآن برایت گرم می‌کنم.

- ای وای!

- دیگه چی شده عموالاغی؟!

 گرگ پشمالو که حسابی بی‌حوصله شده بود، جوراب‌هایش را درآورد و داد زد: «اصلاً من باید آش بزبزی بخورم. اول کدام‌تان را بخورم؟ یالا جوابم را بدهید!»

صدای جیغ بچه‌ها بلند شد. بزبزقندی که حسابی جا خورده بود، دوید و تفنگش را از روی میخ دیوار اتاق برداشت. لوله‌ی آن را به طرف گرگ پشمالو گرفت و داد زد: «زود باش دست‌هایت را روی سرت بگذار الاغ بدجنس. من باید تو را به پلیس تحویل بدهم. تو رابین هود واقعی نیستی. تو به ما دروغ گفتی.»

 گرگ پشمالو به مِن و مون افتاد.

- نه... نه به خدا من الاغم؛ اما نمی‌دانم چرا سُم‌هایم این شکلی شده است! راستش یک روز یک فیلم ترسناک دیدم. بعد هم ادای گرگ‌ها را درآوردم و دست‌هایم این شکلی شد. مامان‌الاغی خیلی به من سفارش می‌کند فیلم‌های بد و ترسناک نبینم.

 بزبزقندی تفنگش را روی میخ دیوار آویزان کرد. گرگ پشمالو هم از فرصت استفاده کرد؛ پرید و حبه‌ی انگور را به بغل گرفت و پا به فرار گذاشت.

- مامانی... مامانی! کمک! کمک!

 این قصه ادامه دارد...

CAPTCHA Image