ماجراهای من و پولهام ۹
*مرضیه قلیزاده*
کارت قرمز
مادر به کفشهایی که پای سامیار بود، نگاهی کرد و گفت: «با این کفش راحتی؟ تنگ نیست؟»
شکم سامیار قاروقور کرد. تمام حواسش به پیتزایی بود که قرار بود بخورند. کفشها را از پا درآورد و گفت: «همین خوب است! زودتر برویم رستوران که به قول معروف روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد!»
پدر و فروشنده به هم نگاه کردند و خندیدند. در رستوران، سامیار پیتزا را دولپی میخورد و لحظهشماری میکرد که فردا با کفشهای نو به مدرسه برود.
امّا فردای آن روز با پاهای تاولزده از مدرسه برگشت.
اخمهایش در هم بود. مادر پرسید: «چیزی شده؟»
سامیار لبهای رو به پایینش را حرکت داد و گفت: «کفشی که خریدم تنگ است.» بعد به انگشتان پایش اشاره کرد.
مادر سرش را تکان داد. کفشها را برداشت و نگاه کرد. پرسید: «مگر دیشب نگفتی خوبه؟»
سامیار سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
شب که پدر به خانه آمد و متوجه تنگ بودن کفش سامیار شد، به او گفت: «همیشه وقت خرید، کارت قرمز یادت نره!»
سامیار که فکر کرد پدر شوخی میکند، گفت: «مگر بازی فوتبال است»
پدر برایش توضیح داد که اگر گرسنه، عصبانی یا خیلی خوشحالی نباید خرید کنی؛ چون خرید کردن احساسی پشیمانی به بار میآورد.
بعد ادامه داد: «درست مثل کفش خریدن تو که چون گرسنه بودی در انتخابت عجله کردی.»
«این هم یک درس دیگر از بزرگترها: اگر احساسی خرید کنیم؛ کارت قرمز میگیریم.»
ارسال نظر در مورد این مقاله